مطالب این صفحه بازتاب آرا، نظرات و تجربیات نوید گوهری است و کلیه حقوق مادی و معنوی آن متعلق به ایشان است. هرگونه استفاده از مطالب این صفحه تنها با ذکر کامل منبع و نام نویسنده امکانپذیر است. در غیر اینصورت نویسنده حق خود میداند که از طریق مراجع قانونی پیگیریهای لازم را بعمل آورد.
موانع موزیکالیته :
بررسی مداخلات ذهنی، بدنی و ساختاری در فرایند موسیقایی شدن
نوید گوهری
مقدمه
در بسیاری از تمرینها و اجراهای حرفهای، با وجود مهارت تکنیکی بالا، غیبتِ کیفیتی در بیان موسیقایی احساس میشود که نمیتوان آن را صرفاً به نقصی در اجرا نسبت داد. این غیبت نه ناشی از کمبود تلاش یا دانش، بلکه حاصل موانعیست که موزیکالیته را پیش از ظهور، در سطوح مختلف ذهن، بدن و ساختارهای تمرینی سرکوب یا منحرف میکنند. موزیکالیته، اغلب نه در نتیجهی عدم تلاش و مهارت، بلکه در نتیجهی بازتولید موانع نادیدنی در روند آموزش و اجرا، به حاشیه رانده میشود.
این نوشتار، در امتداد مسیر آغازشده در «پدیدارشناسی موزیکالیته»، نگاهی انتقادی به موقعیت فعلی نوازندگان، خوانندگان و به طور کلی اجراگران حرفه ای در برابر موسیقی دارد و میکوشد مسیر را برای گفتوگوی تازهای دربارهی شرایط ادراکی، بدنی و ساختاری برای موزیکالیته یا همان موسیقایی شدن بگشاید.
مقالهی حاضر تلاشی است برای تحلیل لایههای مقاومت که امکان ظهور موزیکالیته را در وضعیت حرفهای دچار اختلال میکنند. مقاومتهایی که بخشی از آنها در ذهن تحلیلی و مداخلهگر اجراکننده نهادینه شدهاند، بخشی در عدم بدنمند شدن موسیقی، و بخشی دیگر نیز بر اثر ساختارهای هدفمند آموزش، تمرین، ارزیابی، و اجرای موسیقی بوجود آمدهاند. در این مسیر، بهجای تمرکز بر «چه باید کرد»، به سراغ «چه چیزی مانع میشود» خواهم رفت و به بررسی و معرفی مقاومتهایی که درون ذهن تحلیلگر، تنشها و انجمادهای بدنی، و در دل ساختارهای ناآگاهانهی تمرین و آموزش و اجرا شکل میگیرند می پردازم.
بخش اول: ساختار مقاومت ذهنی در برابر موزیکالیته
یکی از نخستین موانع تحقق موزیکالیته، در فعالیت بیشازحد ذهن تحلیلگر رخ میدهد. ذهنی که تنها برای فهم ساختار، ریتم، هارمونی، و تاریخ موسیقی تربیت شدهاست بدیهی است که نه تنها موزیکالیتهای بدنمند را به رسمیت نمیشناسد بلکه مفهوم موزیکالیته را هم در چارچوب همین قواعد تعریف و فهم میکند. چنین ذهنی دائما دچار کنترل غیر ضروری، پیشبینی و تحلیل بیش از حد است. این فعالیت شناختی اگرچه برای تفسیر و آموزش ضروری مینماید، اما برای رسیدن به موزیکالیته-به مثابه چیزی که موسیقایی شدهاست، به مانعی جدی بدل میشود.
۱-۱ تحلیلزدگی مزمن و شکاف با ادراک
بسیاری از نوازندگان و خوانندگان، بهویژه آنان که در ساختارهای رسمی آموزش دیدهاند، بهطور مزمن در وضعیت «تحلیلگر» باقی میمانند. این وضعیت، نوعی فاصلهگذاری شناختی با صدا، بدن، و شنیدن پدید میآورد؛ بهگونهای که موسیقی دیگر بهمثابه یک فرآیند حسی-بدنمند ادراک نمیشود، بلکه به یک ابژهی قابل کنترل، پیشبینی پذیر و دارای محاسبه تقلیل مییابد. بگذارید مثالی بیاورم: اگر از یک نوازنده چیرهدست یا یک خوانندهی کارکشته بپرسید برای موزیکالیته چه باید کرد؟ مانیفستی از دوره تاریخی اثر، آرتیکولاسیون، تحلیل فرم، روند ملودی، قواعد هارمونیک و … را پیش روی شما میگستراند و تلاش میکند با تکیه بر این قواعد آنچه «بیان» میکند را هویتی موسیقایی ببخشد. اما در همین لحظه کافی است بپرسید: چطور این بیان موسیقایی را «ادراک» میکنید؟
اینجاست که یا به کلی «ادراک» مورد پرسش قرار میگیرد-به این معنی که اجراگر هیچگونه شناختی از وضعیتهای ادراکی خود به عنوان یک انسان ندارد، و یا با یک فرار رو به جلو دوباره همان مانیفستها را به عنوان وضعیت ادراکی خود از قطعه پیش میکشد.
در چنین وضعیتی، مواجههای حقیقی با موسیقی/صدا جای خود را به ارزیابی میدهد، و امر موسیقایی تنها به اجرای یک نقشهی از پیش تعیین شده تقلیل مییابد. موزیکالیته قربانی نیاز به «تحلیل» میشود، و در مواردی سادهانگارانهتر، شناخت درست و دقیق از قطعه، مترادف با موزیکالیته دانسته میشود.
۱-۲ ترس از خطا و مکانیسم دفاعی کنترل
بخش بزرگی از مقاومت ذهنی ناشی از ترس نهادینهشده از اشتباه کردن و بینقص نبودن است. ذهن تحلیلی، بهمنظور محافظت از خود در برابر خطا، به الگوهای کنترل، پیشبینی، و مهار متوسل میشود. این مکانیسم دفاعی، اگرچه ظاهری حرفهای دارد، اما بهطور پنهان جریان «انرژی» را در تجربهی موسیقایی محدود میکند.
در چنین شرایطی، بدن در حالت آمادهباش دائمی قرار میگیرد؛ لحن صدا (سونوریته) از حالت طبیعیاش خارج میشود؛ و نوازنده یا خواننده دیگر با صدا زندگی نمیکند، بلکه تمام تلاش خود را بهکار میگیرد تا آن را صحیح بازتولید کند.
۱-۳ گسست از لحظهمندی و زمان زیسته
یکی دیگر از نمودهای مقاومت ذهنی، ازدستدادن رابطهی حقیقی با زمان است. ذهن تحلیلی تمایل دارد تا گذشته (تمرین، تئوری، خطاها و اصلاحیهها، نقشههای آنالیز و …) و آینده (ارزیابی شنوندگان، پیشبینی موقعیت نتهای بعدی، موفقیت اجرایی و …) را به لحظهی اکنون تحمیل کند. نتیجه، نوعی زمانپریشی ذهنی است که شنیدن، حرکت، و صدا را از اکنونِ زیسته جدا میسازد. این گسست زمانی، قلب موزیکالیته را هدف قرار میدهد. آنجا که موسیقی باید با «من» به عنوان یک انسان زنده و درحال تجربهای زیسته، نسبتی حقیقی برقرار کند.
بخش دوم: مقاومتهای بدنی
اگرچه مقاومتهای ذهنی نقشی محوری در انسداد موزیکالیته دارند، اما این مقاومتها همواره تجسم بدنی پیدا میکنند. ذهن تحلیلگر، از طریق نظام عصبی، پیامهایی به بدن ارسال میکند که منجر به الگوهای افراطی، انقباض و جدایی از احساسات بدنی میشود. به بیان دیگر، فقدان موزیکالیته را نمیتوان فقط در ذهن جستوجو کرد، بلکه باید آن را در وضعیتهای بدن، تنفس، و جریان سیال انرژی در بدن نیز مورد مطالعه قرار داد.
یکی از نشانههای بارز مقاومت بدنی در برابر موزیکالیته، انجماد در محورهای حرکتی و صوتی است. نوازندهای که بدنش تنها برای کنترل تکنیکی تربیت شده، اغلب فاقد بدنی زنده و رابطهمند با موسیقی و تنفس سیال است. در نتیجه، اجرایش نیز فاقد جریان طبیعی، انعطافپذیری در دینامیک، و توان همزیستی با صدا، ریتم و جریان انرژی میشود.
برای بازگشت به موزیکالیته، لازم است بدن نه بهمثابه محل کنترل، بلکه بهمثابه مسیر عبور جریان انرژی درک شود. تنها در این صورت است که بدن میتواند بجای «ابزار تولیدکنندهی» صدا به دستگاهی برای «بیان» آن تبدیل شود.
بخش سوم: نقش ساختارهای آموزشی در تثبیت مقاومتها
نظامهای آموزش سنتی در موسیقی، بهرغم دستاوردهای ارزشمندشان در انتقال مهارتهای تکنیکی و دانش نظری، در بسیاری از موارد بهگونهای ساختار یافتهاند که بهجای پرورش موزیکالیته، مقاومتهای ذهنی و بدنی علیه آن را تقویت و در لایههایی از ناخودآگاه اجراگران تثبیت میکنند.
نهادهای آموزشی و معلمان و استادان موسیقی در نگاه هنرجویان تازه کار، دارای جایگاه رفیع «حقیقت» شدهاند. شاید به همین دلیل است که آنچه این نهادها و افراد با عنوان «درست» عرضه میکنند، به شکلی عمیق در لایههای ذهنی هنرجو ثبت میشود. هرچند تاریخ نشان دادهاست که آنچه ما امروز «درستها» مینامیم همیشه این امکان را دارند که در کسری از ثانیه به «غلطها» تغییر پیدا کنند، اما ساختارهای آموزشی کمتر وجود چنین امکاناتی را در مسیر پر از خلاقیت و کشف و تجربه موسیقی به رسمیت میشناسند.
به همین دلیل است که در طول دو دهه کار با نوازندگان، خوانندگان و بازیگران تئاتر، دریافتهام که یکی از سختترین مقاومتها در برابر موزیکالیتهای بدنمند، از انجام «درستهایی» که میپندارند یا یادگرفتهاند منتج میشود. آنها هیچ امکانی را فراسوی آنچه که یادگرفتهاند نمیشناسند و به همین دلیل خود را در معرض تجربهکردن و گشودن امکانی به سوی موسیقایی شدن قرار نمیدهند.
۳-۱ اولویت تکنیک بر ادراک
تکنیک، گرچه ابزار ضروری در بیان موسیقایی است، اما در بسیاری از سیستمهای آموزشی، به هدفی در خود تبدیل شده است. از همان سالهای نخست آموزش، دانشجو یاد میگیرد که صحت اجرایی را بر کیفیت شنیداری، حسی، یا درونی ترجیح دهد. بهتدریج، گوش تبدیل به داور استانداردها میشود، نه ابزار ادراک موزیکال.
در نتیجه:
- سرعت، دقت، و نواختن بدون اشتباه، جای رهایی و بیان زیستهی موزیکال را میگیرد؛
- تمرینها صرفاً برای «حل مسأله» انجام میشوند، نه برای «زیستن در موسیقی»؛
- نوازنده دائما در حال تلاش برای چیرهشدن بر مفاهیم تکنیکال است ، نه در گفتوگو با خویشتن؛
۳-۲ غیبت تجربهی بدنمند در برنامههای درسی
اغلب برنامههای آموزشی موسیقی، فاقد سرفصلهایی دربارهی بدن، ادراک حسی، یا روانتنی در عملکرد موسیقایی هستند. در نتیجه، رابطهی اجراگر با بدن خود صرفاً از منظر کارایی حسی-حرکتی و تکنیکال (مثلاً باز شدن قفسهی سینه یا چابکی انگشتان) بررسی میشود، و نه از زاویهی درک هستیشناسانهی بدن در تولید معنا و بیان.
در پس چنین نگرشی، بدن به ماشین اجرا تبدیل میشود و حتی اگر گاهی در موسسات آموزشی به ظاهر پیشرو، تمرینهای بدنی، توجه به سلامتی بدن، اکول و بهرهکشی عصب-عضلهای نیز در برنامههای درسی قرار داده شوند، تنها با هدف حفظ وارتقای ماشین اجرا درنظر گرفته میشوند.
۳-۳ فضای رقابتی و اضطراب عملکرد
برنامههای آموزشی حرفهای (کنسرواتوارها، دانشکدههای موسیقی، مسابقات) معمولاً بر بستر ارزیابی و رقابت عمل میکنند. این فضا، گرایش به کنترل، اضطراب اجرایی، و گسست از جریان طبیعی موسیقی را تشدید میکند. هنرجو میآموزد که صدای او باید «درست» باشد، نه «زنده».
این الگوها، بهشکل مزمن، باعث گسستهای ذهنی و انجمادهای بدنی در فرآیند بیان موسیقایی میشوند.
۳-۴ فرهنگ حرفهای گری
فعالیت در بستر های حرفهای را نیز میتوان در گروه «نظامهای آموزشی» دستهبندی کرد. عضویت در ارکسترهای سمفونیک، گروههای کر حرفهای، گروههای موسیقی حرفهای و … به عنوان یک نظام آموزشی، فرهنگ جمعی و رفتار حرفهای را در درون خود نظاممند میکنند، آن را به تازه واردان آموزش و دیکته میکنند و در نهایت به عنوان فرهنگ جمعی یک حرفه آن را رواج میدهند.
در چنین موقعیتهایی نیز، موزیکالیته (به عنوان ارتباطی عمیق میان عناصر تکنیکال موسیقی، انرژی، بدن و تجربهی زیسته)، قربانی مدیریت زمان، استفاده بهینه از منابع انسانی و رفتار حرفهای میشود.
نتیجهی این فرهنگ حرفهای شده، خود را بیش از هر جا در بحران حضور نمایان میکند: اجراگرانی که دقیقاند، اما غایب؛ گویایند، اما بیاحساس؛ از نظر فنی درستاند، اما از نظر عاطفی گسسته، در بستر موسیقی ارتباطمند با دیگری اما به غایت مقاوم دربرابر ملاقات با دیگری. آنان از حافظهی تکنیکال اجرا میکنند، نه از احساس زیسته. این بحران ناشی از فقدان مهارت نیست، بلکه ریشه در از دست رفتن آگاهی بدنمندِ موسیقایی یا همان موزیکالیته دارد.
بخش چهارم: گذار از مقاومت به جریان موزیکالیته
با نگاهی انتقادی به ساختارهای رایج آموزش موسیقی و واکاوی موانع زیستی و ذهنی در مسیر پرورش موزیکالیته، اکنون میتوانم بر ضرورت یک بازطراحی بنیادین در شیوههای تربیت موسیقایی تأکید کنم. این بازطراحی نه صرفاً بهمنزلهی افزودن چند تمرین بدون کاربرد بدنی، مدیتیشنهای بیمعنی ذهنی، یا ورزشهایی برای سلامت جسمانی و کارآیی بهتر بدن تکنیکال، بلکه بهمثابهی تحولی مفهومی در ادراک بدنمند موسیقی تلقی میشود. روشی برای بازتعریف بدن به عنوان مسیر بروز انرژیهای ادراکی، معنایی و حسی در مواجهه با موسیقی.
موسیقی نه صرفاً حاصل تکنیک، بلکه زادهی حضور ادراکی در آکوستیک صوتی است. از این منظر، پرداختن به موسیقی باید بهگونهای بازطراحی شود که به جای حرکت از تکنیک به بیان، از ادراک بدنمند به حضور سیر کند.
موزیکالیته نه ویژگیای از جنس «سبک» یا «زیباییشناسی»، بلکه فرآیندی درونی و ادراکی است که در مواجههی بدنمند با صدا شکل میگیرد. این کیفیت، در دل لحظهای زنده، در میدان انرژی و حضور، و در رابطهای خلاقانه با عناصر و ساختارهای صدایی بهوجود میآید.
نقطهی آغاز درک عملی موزیکالیته، بازشناسی مقاومتهای ذهنی، بدنی، و ساختاری است. پیش از آنکه بخواهیم «بهتر» اجرا کنیم، باید دریابیم که چه چیزی مانع موسیقایی شدن مجموعهی مدونی از نتها و ساختارهای فرمال است. در این مسیر، نیازمند طراحی تمریناتی هستیم که نه تنها بدن و صدا را فعال میکنند، بلکه ادراک، حضور، و شهود موزیکال را نیز در بطن خود میپرورانند.