مطالب این صفحه بازتاب آرا، نظرات و تجربیات نوید گوهری است و کلیه حقوق مادی و معنوی آن متعلق به ایشان است. هرگونه استفاده از مطالب این صفحه تنها با ذکر کامل منبع و نام نویسنده امکانپذیر است. در غیر اینصورت نویسنده حق خود میداند که از طریق مراجع قانونی پیگیریهای لازم را بعمل آورد.
رها شدن
هر آن چیز که رها میشود، از بین میرود و مرگ بر آن چیره میشود. اما آن چیزی زنده میماند که همچنان مورد توجه قرار میگیرد. ( چه خوب، چه بد. چه در ستایش باشد و چه در چالش و مبارزه). ما نه برای خلاصی از رنج زندگی، بلکه برای بهتر و بیشتر زندگی کردن رهاشدن را تمرین می کنیم.
سراسر زندگی ما متاثر از مفاهیم و معناهایی پیشساخته است که نسبت ما را با خویشتن، تحت سلطه و سیطره خود دارند. این تا بدان جا پیش میرود که ما اندیشیدنمان نیز متاثر از آن خواهد بود. متاستازی در تمام ابعاد که بودن ما را دربر میگیرد و گویی رهایی از آن دیگر ممکن نیست. بیایید لحظهای به این پرسش بنیادین دوباره بیاندیشیم: ما که هستیم؟ خودمان را با چه متر و معیارهایی معرفی میکنیم؟ چه چیزهایی برایمان مهم است؟
بیایید به یکی از مهمترین لحظات بحران هویتی جهان نگاه کنیم. دوران قرنطینه کرونا؛ ما دیگر هیچکدام آن چیزهایی که تا پیش از آن فکر میکردیم، نبودیم. ما گمان میکردیم همسر/عاشق/همراه کسی هستیم، و در عین حال نمیتوانستیم بیستوچهار ساعت را در کنار او سپری کنیم! ما گمان میکردیم که هنرمند، مدیر، کارمند، کارگر و … هستیم درحالی که فضایی برای تحقق آن برچسب خیالی که به خود چسبانده بودیم دیگر وجود نداشت. ما تصور میکردیم که همکاران و گروههای اجتماعی داریم که کارهای بسیاری را برای جامعه و جهان انجام میدهیم و این مهمترین وظیفه ما در این زندگی کوتاه است و به یکباره در تنهایی عمیقی فرورفته بودیم که هر اجتماعی خلاف اخلاق و سود جمعی قلمداد میشد. در آن وضعیت ما دقیقا چه کسی/ کسانی بودیم؟ ما به هیچکسانی تبدیل شدهبودیم؛ سایههایی از شخصیتهایی که دیروز میشناختیم.
در زندگی هرکسی ممکن است، یا شاید باید امیدوار بود، که لحظهای پیش بیاید که به این وضع آگاه شود و تلاشی را برای رهایی از آنچه که خود را در پشت آن پنهان کرده است آغاز کند. اینجا درست زمانی است که به «مبارزه و جستجو» دست میزنیم و پرسشی را پیش روی خویش قرار میدهیم: برای رها شدن از چنین وضعی چگونه باید بود؟ در این مسیر تلاش می کنیم که رها کردن هرآنچه دروغین است را تحقق بخشیم و خویشتن حقیقی خویش را پیدا کنیم. حال آنکه در واقع پیشفرضها و پیشساختههای نوینی برای خود دست و پا میکنیم و کسی دیگر بودن را از نو آغاز میکنیم. تا زمانی که توجهمان معطوف به چیزیست و خود را به آن میسپاریم، آن مسئله هنوز زنده، پویا و درجریان است. هرقدر که در پی یافتن پاسخی برای «باید چگونه بود» باشیم، به همان اندازه برچسبهایی را از نو برای خود مفروض میکنیم. چراکه تلاش میکنیم تا چیزی که پیشتر بودیم نباشیم و چیز دیگری باشیم. پس همچنان توجه ما به تبدیل شدن به کسی دیگر معطوف است.
این برچسبهای خیالی، اسطورهها، مفاهیم، اعتقادات و معناهایی هستند که از طریق آن تلاش میکنیم هویتی برای خودمان بنا کنیم و به این رنج بنیادین که «من که هستم؟» پایان دهیم. این واقعیت خیالی، این برساخته غیرعینی و غیرملموس، همیشه در خطر سقوط است. زیرا تا زمانی استوار میماند که به آنها باور داشته باشیم یا امکانی برای عرضه آن داشته باشیم. حال آنکه باورهای ما و امکانهای اجتماعی و فرهنگی ما، خود به چسبهای خیالی دیگری بسته شدهاند و همچون تار عنکبوتی از لایهای به لایهای دیگر و تنها در سطحی دیگر جابهجا میشوند.
این برچسبهای خیالی، این اندیشهها و استعارهها، درست همانجایی است که تفاوتهایمان آغاز میشوند و این همان سرمنشأِ دردسرهاست. تفاوتها امکانی را فراهم میکنند که در شبکههایی با هم پیوند برقرار کنیم و در همان حال خودمان را از دیگران جدا کنیم و اجتماعهایی را بر اساس این استعارهها بنا کنیم. هر از گاهی از هویت خودساخته خود دفاعی کنیم و جار و جنجالی به راه اندازیم، دیگران را متهم کنیم و دلسوزی و همدلی را برای خود طلب کنیم. دایرهالمعارفهایی را برای «چگونه بودنها» به بازار بفروشیم و سخنرانیهایی مبتذل درباره موفقیت و مذهب و آزادی به راه اندازیم. هر روز تبلیغ آنچه که انجام میدهیم یا میاندیشیم را با دیگران به اشتراک بگذاریم که مبادا موقعیت حرفهای و اجتماعیمان از کف برود. به خودمان و دیگران این امیدواری را میدهیم که فردایی بهتر خواهد آمد و در پس فردایی نیامده با گفتن این جمله که «باید به زندگی برگشت» یا «باید میدان را خالی نکرد» به همان ریسمان پوسیده سابق چنگ میاندازیم. ما هر روز در مجادلهای بی پایان برای یافتن معنایی برای زندگی و بودن خود هستیم. اما به راستی چرا هنوز غمگین و تنها هستیم؟ به راستی چه چیزی را در زندگی از دست دادهایم؟ این تصویر، این پوسته، که از خودمان به خود و دیگران نشان میدهیم، و تبدیل به اصل هستی ما شدهاست، چگونه فرو خواهد پاشید؟ پاسخ این یگانه سوال مقدس که «من کیستم؟» چیست؟ به گمان من کسی نمیتواند آن را پاسخ بدهد، تنها میتوان آن را انجام داد: رهاکردن!
«گوته می گوید: در ابتدا کنش بود؛ کنش ها هرگز ابداع نشده اند بلکه تنها رخ داده اند. انسانهای قدیم درباره نمادهای خود نمی اندیشیدند بلکه تنها با آنها زندگی میکردند و از تاثیر آنها بر خودشان برانگیخته میشدند.»[1] آنها بودنشان را نه وامدار القاب و عناوین و اسطورهها که مدیون ادراکات حسی و جسمانی خود در لحظهی حال بودند. ما در طول حیات خویش به زمان زیادی نیاز داشتیم تا در فرآیند تمدن خود دیواری محکم و نفوذ ناپذیر میان دریافتهای منطقی و عقلانی خود و عمیقترین لایههای غریزههای جسمانی/حسی خود بنا کنیم. ما این معناها و اندیشهها را رفته رفته به عنوان بدیهیات و پیشفرضها میآموزیم و میپذیریم و دیگر از تاثیر آنها بر زندگی خود برانگیخته نمیشویم. برای خلاصی از « چگونه بودن» و کشف دوباره «آنچه هستم» باید توجه فعال را به تاثیر و وقوع رخدادها در خودمان معطوف کرد. در لحظه اکنون و همینجا. اینکه دستی که میفشاریم پاکیزه هست یا نه اهمیتی ندارد، بلکه تاثیر گرمای آن بدن در دستان من است که اهمیت دارد. گیرم که خورشیدی که بر صورتمان میتابد مرکز منظومه شمسی است و ما سومین سیاره سامانه خورشیدی و در کمربند حیات! گیرم که امروز قمر در عقرب افتاده و احتمال پیشآمدن هر بد اقبالی وجود خواهد داشت. آنچه در میانه این گفتگوی ذهنی از دست رفته است تجربه گرمایی است که بر پوستمان گسترده میشود و از طریق آن احساسی تنانه را در ما بوجود میآورد، و لبخندی که در پس آن میتوانسته بر لبمان گسترده شود. اگر به آنچه که رهاشدن میگویم دست یابیم، آن تجربه در آغاز بودن، ادراک از پاسخهای شرطی رهایی مییابد و محرکهای تازهای امکان ورود به حوزه توجه فعال را پیدا خواهند کرد. خودآگاهی ما به نوعی تبدیل به شناسایی خویشتن خواهد شد. خودآگاهی که مبتنی بر دریافتهای اجتماعی و فراگرفتهشده بود به نوعی از هوشیاری برتر که مبتنی بر توجه بر محرکهای عینی، استمرار در لحظه اکنون بودن، ادراک احساسات تنانه و سرچشمه رفتارهای بشری است، تغییر میکند. رهاشدن، به یادآوردن شکلی از بودن است که تنها از طریق تجربه فردی امکان پذیر است.
شاید تمامِ آنچه را که درحال تبییناش هستم، به عنوان یک بیانیه و فلسفه برداشت کنید. اینها فلسفه نیستند. کاربردی و ملموس هستند. رهاشدن یک استعاره نیست بلکه کاری است که میتوان انجامش داد -همانطور که ما در پروژه بودن انجامش دادهایم. فلسفهپردازی توجه تام و تمام به معانی و استعارهها است حال آنکه من به تمامی درباره انجام دادن، بودن، آنگونه که هست، سخن میگویم. کافی است دریابید که من اینجا –تا جایی که بتوانم- میکوشم تا از زبانپردازی برای ملموستر کردن تجربه عملی رهاشدن بهره ببرم: فراتر رفتن از استعارهها و امور غیر عینی. فراتر رفتن از انجام آنچه که در زندگی متمدن خود فراگرفتهایم (یا به ما آموخته شده است). توجه به آنچه که هست! همانگونه که هست بیآنکه در پی تغییر یا چیز دیگری بودن باشد. ادراک و پذیرش آنچه که به عینیترین و ملموسترین شکل ممکن قابل تجربه کردن است. تجربه در آغاز ایستادن؛ جستجوی نخستین انگیزههایی که «بودن» ما را شکل دادهاند.
برای دستیابی به امرِ محالِ «رها شدن» باید واقع بین بود. آیا در وضعیت زندگی معاصر میتوان به تمامی رها بود؟ من دوست دارم بگویم که بهتر است تا حد ممکن رها بود، اما بیایید موقعیتی را تصور کنیم که در آن شما به تمامی رهاشده هستید و دیگران نه! جنون حاصل از چنین وضعیتی غیر قابل تصور خواهد بود. من حتی گمان نمیکنم که پیشه کردن کلبی مسلکی و انزوایی خودخواسته در طبیعت، یا آنگونه زیستنی که هیپیزم پیشنهاد میداد نیز، راه حلی عملی برای چنین تجربهای باشد چراکه همانطور که پیشتر توضیح دادم، این خود شکلی از برساختن استعارهای دیگر برای «چگونه بودن» است! پس شاید بهتر است کار را از وضعیتی کنترل شده و در مکانی خاص و در کنار افرادی معین آغاز کرد؛ آری من فکر میکنم در این لحظه از زمان ضرورتی وجود دارد که ما این امکان را داشته باشیم که خودمان را (آنگونه که هستیم و نه آنگونه که باید باشیم) بهخاطر بیآوریم و رهاشدن را تمرین کنیم. نه از سر ذوقی حرفهای، یا ارائه بیانیهای روشنفکرانه یا فروش آن به عنوان یک دستاورد هنری! که به ممکنترین شکل کلمه. آیا در اینصورت ما دچار دوگانگی باطلی خواهیم شد که در داخل فضای تمرین و خارج از آن زیستنی متفاوت را پیشه خواهیم کرد و این به یک تصویر الیتشده از رهاشدن تبدیل خواهد شد؟ خیر! گمان من این است که در بیرون از این گردهمآیی، و در زندگی روزمره ما نیز رهاشدگیمان خود را آشکار خواهد کرد. هرچند کم اما از طریق شکافی، پنجرهای، روزنهای ناگهان به بیرون رسوخ خواهد کرد و آن منِ زنده را عیان خواهد کرد.
[1] ) کارل گوستاو یونگ، انسان و سمبولهایش
* این مقاله در نخستین کتاب تمرین چاپ شده است و حقوق آن برای کتاب تمرین محفوظ است.