مطالب این صفحه بازتاب آرا، نظرات و تجربیات نوید گوهری است و کلیه حقوق مادی و معنوی آن متعلق به ایشان است. هرگونه استفاده از مطالب این صفحه تنها با ذکر کامل منبع و نام نویسنده امکانپذیر است. در غیر اینصورت نویسنده حق خود میداند که از طریق مراجع قانونی پیگیریهای لازم را بعمل آورد.
پدیدارشناسی موزیکالیته:
بدنمندی، انرژی و حضور در اجرای موسیقی
نوید گوهری
۱. مقدمه: بحران معنا و موزیکالیتهی فراموششده
در فرهنگ اجرایی امروز، اجرای موسیقی اغلب تحت سلطهی دقت تکنیکی، تحلیل ساختاری، و وفاداری به پارتیتور قرار گرفته است. کنسرواتوارها و نهادهای آموزش عالی موسیقی بر تسلط بر فرم، ریتم، داینامیک، سبکشناسی و نحوهی بیان (Interpretation) تمرکز دارند. با اینحال، حتی در ظریفترین تفسیرها نیز چیزی اساسی از دست میرود: جریان انرژی در موسیقی. نیروی بیانیای که به یک قطعه جان میبخشد و شنونده را فراتر از روابط متنی در پارتیتور، تحت تاثیر قرار میدهد.بهمحض آنکه اجرا به مهارت تکنیکال و یا وفاداری فرمال تقلیل یابد، این جریان انرژی ناپدید میشود. این عنصر گمشده همان چیزیست که من آن را موزیکالیته مینامم.
موزیکالیته، در ژرفترین معنای خود، صرفاً مسئلهای از سلیقه یا ظرافت سبکی نیست. بلکه کیفیتی درونی، زیسته و پدیدارشناختی است. این کیفیت نه در پارتیتور ثبتپذیر است و نه از طریق تحلیل ساختاری بهتنهایی قابل دستیابی است. موزیکالیته، ارتباطی بدنمند، انرژيک و احساسیست که میان اجراگر و تاثیر عناصر موسیقی بر او پدید میآید.
این مقاله میکوشد موزیکالیته را بهمثابهی بُعدی بنیادین و تجربی در فرایند موسیقیپردازی بازشناسی و بازتعریف کند، و نشان دهد که چگونه میتوان از رهگذر رویکردی پدیدارشناختی و میانرشتهای، آن را نظریهپردازی، تجربه و قابل انتقال کرد. با تکیه بر بیش از دو دهه تجربهی عملی و پژوهشی در موسیقی، تئاتر، مطالعات بدنمندی و فلسفهی اجرا، در پی آن هستم که چارچوبی نظری ترسیم کنم که موزیکالیته را در قلب اجرای موسیقی جای دهد.
من با مرور نظریههای کلیدی موزیکالیته در موسیقی، تئاتر و فلسفه آغاز خواهم کرد، رویکردها و پیامدهای آنها را با یکدیگر مقایسه میکنم. سپس، به نقد الگوهای رایج آموزشی و اجرایی میپردازم که موزیکالیته را به کیفیتی ثانویه یا غیرقابل تعریف تقلیل میدهند. در پایان، مدلی نو از موزیکالیته را پیشنهاد خواهم کرد: بهمثابهی رابطهای بدنمند با زمان، انرژی و معنا؛ و در ادامه، پیشنهادی عملی-پژوهشی برای پرورش این ظرفیت در اجراگران (بهویژه آنانی که آموزشهای کلاسیک یا معاصر دیدهاند) ترسیم خواهم کرد.
این تلاش، صرفاً جنبۀ دانشگاهی ندارد؛ بلکه حاصل ضرورتیست برای احیای نیروی بیانی و رابطهمند موسیقی در جهان اجرای امروز، که هرچه بیشتر به سوی استانداردسازی پیش میرود. موزیکالیته یک امتیاز اضافه نیست ــ بلکه روحِ اجراست.
۲. مرور تطبیقی نظریههای موزیکالیته
۲.۱ موزیکالیته در نظریهی موسیقی و آموزش موسیقایی
در آموزش سنتی موسیقی، بهویژه در نظام کنسرواتوارها، موزیکالیته اغلب بهعنوان ترکیبی از ریتم، سونوریته، تفسیر ، جملهبندی، داینامیک و فهم احساسی قطعه مبتنی بر ایدههای آهنگساز مطرح میشود. بااینحال، این نگاه غالباً موزیکالیته را به مجموعهای از قراردادهای سبکی یا «مهارتهای بیانی» فرو میکاهد که قابل اندازهگیری و قضاوت در رقابتهای تکنیکال و یا تکرار الگوهای از پیش تعیینشده هستند.
هرچند در جهان موسیقی، تلاش برای بازیابی کیفیت بنیادین موزیکالیته، توسط هنرمندان و نظریهپردازان مورد پژوهش و سوال بودهاست، اما مشکل بتوان راهحلی عملی فراتر از همان تکنیکگرایی محض، پیدا کرد. هرچند بطور مثال کارل نیِلسِن[Carl Nielsen] موزیکالیته را در ارتباط با احساس فرم و شهود زمانی در لحظهی اجرا تعریف میکند و یا جان رینک [John Rink] در مطالعات Musical Performance موزیکالیته را محصول تعامل ساختاری، بدن اجراگر و تجربهی در لحظه میداند، اما تا به امروز همچنان همان تعریف کارل فیلیپ امانوئل باخ[C.P.E Bach] در کتاب Essay on the True Art of Playing Keyboard Instruments مورد پذیرش جامعه موسیقیدانهاست که تلاش میکنند موزیکالیته را از طریق درک حساس از داینامیک، فراز و فرود جملهبندی و تاکیدها در اجرا معرفی نماید.
۲.۲ موزیکالیته در تئاتر و هنر اجرا
در مطالعات تئاتر و اجرا، به ویژه در قرن بیستم، موزیکالیته نه بهمعنای محتوای موسیقایی در معنای خاص، بلکه بهعنوان کیفیتی بدنمند و دارای انرژی در کنش، تنفس و حضور بازیگر مورد توجه قرار گرفتهاست. یِرژی گروُتُفسکی[Jerzy Grotowski]، موزیکالیته را جدا از بدن بازیگر و تنش های عاطفی او نمیدید. او معتقد بود که ویژگیهای صوتی بازیگر، باید ذاتاً با اعمال و بیان بدنی او مرتبط باشد. برای گروتفسکی، موزیکالیته محدود به موسیقی نبود، ببلکه در قالب ساختارهای تنفسی، کنشهای میکرودینامیک، و پارتیتور درونی بازیگر، کیفیتی صوتیـانرژتیک به خود میگرفت. گروتفسکی در دوران تئاتر به مثابه ابزار [Art as Vehicle/Sztuka jako Pojazd] میگوید: کار بر روی آوازهای نخستین مانند تعقیب کردن آواز و جواب به این پرسش است: “چه کسی اولینبار این آواز را خوانده است؟ چطور شروع کرده است؟ هیچ آوازی از ابتدا تا انتها به یکباره خلق نشدهاست. اغلب هستهی آغازین در جایی دیگر-نه در میان نتها و ساختارها، نهفته است. نخستین انگیزهها کجا هستند؟”
به باور گروتفسکی، تنها از طریق پرداختن به این انگیزههای بنیادین است که میتوان آواز را زندگی کرد. او معتقد بود “در چنین وضعیتی این ما نیستیم که آواز را اجرا میکنیم، بلکه این آواز است که در ما جاری میشود.”
پیتر بروک[Peter Brook] نیز متاثر از تفکرات گروتفسکی، موزیکالیته را نه فقط عناصر موسیقایی که ادغامی از تمام عناصر یک اجرا میدانست. موسیقایی شدن یک اجرا نزد بروک، عیان کردن جوهرهی یک اجرا است. مفهوم «لحظهی زنده» نزد بروک، به موزیکالیتهای اشاره دارد که نه بازنمایانه، بلکه با حضور اجراگر و کنشهای وی تعریف میگردد. آثار بروک اغلب موسیقی را نه فقط به عنوان یک فضای پسزمینه، بلکه به عنوان عنصری حیاتی که تأثیر عاطفی و روایت را عمیقتر میکرد، در خود جای میدادند. او به قدرت لحظه حال در اجرا اعتقاد داشت و آن را با اتمی با امکانات بینهایت در هنگام شکستن مقایسه میکرد و در پی آن بود که مخاطب را در این تجربه زنده درگیر کند.
اما شاید بتوان گفت که وُژیمیِژ (ولادیمیر) استانیِفسکی[Włodzimierz Staniewski] بیشترین و مهمترین تاثیر را بر مفهوم موزیکالیته در تئاتر قرن بیستم و در تکامل ایدههای گروتفسکی، داشته باشد. به باور استانیفسکی “موزیکالیته روح موسیقی است که میتوان آن را فورا به عنوان چیزی که در ما اثر میکند یا چیزی که در زندگی واقعی شنیدهایم شناسایی کرد. موزیکالیته ما هستیم. موسیقی-به عنوان مجموعهای از نتهای مدونشده، مانند هر محصول انتزاعی دیگری، رابطهی خود را با محرکها و منابع آغازین خود از دست دادهاست.”
این تعریف استانیفسکی از موزیکالیته را میتوان با گفتههای استادش (یرژی گروتفسکی) مقایسه کرد. با این تفاوت که استانیفسکی و گروه تئاتر گارژِنیتزِه[Gardzienice]، تمرکز بیشتری بر موسیقی و عناصر تکنیکال آن و پژوهش بر عملکردهای موزیکالیته در بستر موسیقی، ریتم و کار جمعی داشتهاند.
استانیفسکی موزیکالیته را یک وضعیت ارتباطی میداند که از طریق حرکت، صدا و ریتم میان اجراگران پدید میآید. در سنت گارژنیتزه بازیگر صرفا اجرا نمیکند؛ او ارتباط برقرار میکند و موزیکالیته از طریق رابطهمند بودن در فضا، زمان، بدن و صدا بروز پیدا می کند. آنها بهدنبال لحظههایی هستند که بدن، صدا، ریتم، نگاه و توجه بازیگر در اوج تمرکز و انرژی حیاتی قرار میگیرد. نزد آنها موزیکالیته مترادف با «زندگی در آستانه» است: لحظهای پیش از فروپاشی، در اوج تنش و برانگیختگی.
۲.۳ موزیکالیته در پدیدارشناسی و فلسفهی هنر
سنت پدیدارشناسی، بهویژه از رهگذر ادموند هوسرل و موریس مرلو-پونتی، بستری پربار برای درک موزیکالیته ورای شناخت و بازنمایی فراهم میآورد. تأکید مرلو-پونتی بر بدنـسوژه و ادراک بهمثابهی بودن در جهان، تمرکز ما را به سوی طبیعت بدنمند تجربهی موسیقایی میبرد. موزیکالیته در اینجا نوعی حضور حسیـزمانمند است: نه آنچه شنیده میشود، بلکه چگونه شنیده میشود و مهمتر از آن، چگونه زیسته و محقق میشود. حضوری که در آن سوژه و ابژه از یکدیگر تفکیکپذیر نیستند و کیفیت موسیقایی در بستر رابطهی بدنمند سوژه با جهان شنیداری-حرکتی پدید میآید.
فلسفه مرلوپونتی این ایده را بررسی میکند که موسیقیایی بودن عمیقاً با تجربه تجسمیافته و ادراک ما از جهان در هم تنیده است. او موسیقی را الگویی برای درک چگونگی پیدایش معنا از تعاملات حسی ما با جهان میداند و مرزهای بین صدا و ایده، بدن و ذهن را محو میکند.
رولان بارت [Roland Barthes] نیز در مقالهی «دانهی صدا [The Grain of the voice]» این دیدگاه را گسترش میدهد که آنچه مخاطب را متاثر میکند نه معنای آنچه خوانده میشود بلکه انرژی بیان و ردپای فیزیکی خواننده است که در صدای او تجلی مییابد. او معتقد است کیفیت موسیقایی نه از محتوای معنایی، بلکه از مادیّت صدا پدید میآید. از اینرو، موزیکالیته در این معنا کیفیتی حسی، آسیبپذیر و تأثر برانگیز دارد که میبایست در لحظهی اداشدن ادراک شود. شنونده از طریق بافت حنجره و تنش فیزیکی آوا، و نه از خلال معنا، لذت حضور را تجربه میکند؛ کیفیتی که بارت آن را در تقابل با شنیدار کلاسیک و معنابنیاد مینشاند.
۳. تأملات انتقادی بر الگوهای آموزشی رایج و بحران موزیکالیته
۳.۱ گسست موزیکالیته در نظامهای آموزشی رسمی
در اغلب ساختارهای رسمی ــ کنسرواتوارها، آکادمیهای موسیقی، و مدارس تئاتر ــ آموزش موزیکالیته یا به «رویکردهای سبک شناسانه و فرمال» فروکاسته میشود یا بهکلی در برابر «مهارت فنی در اجرای پارتیتور» کنار گذاشته میشود. در این راستا جملهبندی موسیقایی بهصورت مهارتی فنی آموزش داده میشود، زمانبندی همچون دقت ریاضی، و بیان عاطفی همچون بازنمایی ایدههای آهنگساز در هنگامه خلق اثر، درنظر گرفته میشود. این رویکرد غیر بدنمند، ادراک را از کنش، و احساس درونی را از اجرای بیرونی جدا میسازد و در نتیجه، بدنی مکانیکی پدید میآورد که از برانگیختگی درونی و شهود موسیقایی تهی است.
در این سیستم، بدن هنرمند آموزشدیده، بهجای آنکه حساستر و زندهتر شود، اغلب از طریق تکرار، اصلاح افراطی، و سرکوب انگیزشهای شهودی، بیحس میشود. آموزش رسمی اغلب بهجای پرورش «موسیقایی بودن»، مجریان فنی و دقیق تربیت میکند که با رابطهمندی بدن و موسیقی، شهود موسیقایی و ادراک حسی خود بیگانهاند.
۳.۲ سرکوب شهود موسیقایی
موزیکالیته از طریق پیروی کردن از قواعد زاده نمیشود؛ بلکه از همسویی شهود موسیقایی، ساختار و مهارت تکنیکی، ادراک بدنی و از همه مهمتر یافتن مسیری برای بروز انرژی پدید میآید. بااینحال، اغلب روشهای آموزشی این شهود و غریزه پیشاتأملی را بهطور نظاممند سرکوب میکنند، چراکه پایبندی به نظامهای نمادین (نتنویسی، تئوری، پارتیتور) را بر غریزه و شهود حسی مقدم میدارند.
۳.۳ بیگانگی بدن اجراگر
نتیجهی آموزشهای متعارف، اغلب بیگانگی اجراگر از بدن بیانی خویش است. تکنیک، بهجای آنکه ابزاری برای بیان اصیل باشد، به دیواری میان انگیزش و کنش بدل میشود. بدن به شیئی برای کنترل تبدیل میشود، نه به میدانی طنینانداز از تجربه و انرژی.
این بیگانگی، بیش از هر جا در بحران حضور نمایان است: اجراگرانی که دقیقاند، اما غایب؛ گویایند، اما بیاحساس؛ از نظر فنی درستاند، اما از نظر عاطفی گسسته. آنان از حافظهی تکنیکال اجرا میکنند، نه از احساس زیسته. این بحران ناشی از فقدان مهارت نیست، بلکه ریشه در از دست رفتن آگاهی بدنمندِ موسیقایی یا همان موزیکالیته دارد.
۳.۴ بهسوی بازپسگیری بدنمندِ موزیکالیته
بحران کنونی موزیکالیته صرفاً شکست یک نظام آموزشی نیست، بلکه حاصل سردرگمیای ژرفتر در فهم چیستی « موسیقایی شدن یا موزیکالیته» است. ما با تعاریف بیشمار و تحلیلهایی رومانتیک (که موسیقی بیان احساسات است و …) روبرو هستیم که فاقد هرگونه پیشنهاد عملی و کاربردی است. بازپسگیری موزیکالیته، مستلزم بازتعریفی دقیق و مبتنی بر رویکردهای میانرشتهای به اجرا و حضور و بازگشت به بدن بهعنوان میدان ادراک هوشمند، و بروز حضوری موسیقایی است.
بهجای آموزش دربارهی موسیقی، باید «شهود موسیقایی» را پرورش داد: توانایی زیستن در ریتم، نفس کشیدن از خلال صدا، و شکل دادن به سکوتی معنادار. این رویکرد نیازمند بازآرایی آموزش و فهم موزیکالیته بر مبنای فعالسازی رابطه میان تمام اجزا، کشف کردن و مواجهه با انگیزشهای موسیقایی و یافتن «معنا» برای هر ساختار صدایی است.
۴. موزیکالیته بهمثابهی ارتباطی میان تمام اجزاء
۱. زیستمندی زمان
موزیکالیته، پیش از آنکه مفهومی تحلیلی یا ساختاری باشد، تجربهای زیسته و زمانمند است. این تجربه، از ریتم متریک فراتر میرود و به ادراک درونی و بدنمندِ زمان بازمیگردد: زمان بهمثابهی تداوم، کشش، انتظار، توقف، و تجلی در اکنون. در این افق، زمانمندیِ اجرا نه با مترونوم، بلکه با حرکت درونی بدن، ریتم تنفس، ضربان قلب و انرژی جاری در بافت صدا هماهنگ میشود. این زمان، نه از بیرون بر ساختار تحمیل میشود، بلکه از درون تجربهی زیستهی صدا سربرمیآورد. اینجا، اجراگر در زمان حل نمیشود، بلکه زمان را بدنمند میکند.
۲. سکوت، تنفس و انرژی
سکوت در این مدل، غیاب صدا یا مکثی گذرا نیست، بلکه زمینهی ظهور موسیقی است؛ فضای بالقوهای است که تنفس، انرژی، و انگیزش بیانی در آن شکل میگیرد. تنفس ــ بهمثابهی نخستین حرکت زیستی ما ــ تبدیل به عنصر بنیادین موسیقاییشدن میشود. موزیکالیته زمانی مجال ظهور مییابد که سکوت نه بهعنوان فقدان، بلکه بهعنوان میدان ظهور انرژی درک شود. در این میدان، بدن در آستانهی تولید صدا قرار میگیرد؛ هنوز نگفته، اما آکنده از میل به گفتن است.
۳. مواجههی بدنمند با صدا
هر صدا، پیش از آنکه نتی روی صفحه باشد، ارتعاشیست در فضا، در بدن، در پوست، در استخوان. مواجههی موسیقایی زمانی زنده میشود که نوازنده یا خواننده، صدا را نه بهعنوان اطلاعات موسیقایی، بلکه بهمثابهی نیرویی زنده درک کند.
موزیکالیته، اینجا، کیفیتیست که در همزمانی حسـحرکت، تخیل، تماس پوستی، و حضور فعال بدن در میدان صوتی پدیدار میشود. در این تجربه، بدن نه مجری موسیقی، بلکه بستر و همراه آن است.
۴. زیستمندی صدا
قطعهی موسیقی (بهمثابهی متن یا نت)، در ذات خود ابزاریست برای برقراری نسبت با امر موسیقایی، نه جایگزین آن. «موسیقایی شدن» یعنی گذر از تفسیر صرفِ علائم به درک زندهی آنها بهعنوان فرمهای انرژی.
اجرای یک قطعه از باخ، زمانی موسیقایی میشود که اجراگر، نت را بهمثابهی راهنما و نه قید، تجربه کند؛ راهی برای عبور از فرم به نیرو، از ساختار به حضور.
۵. بازگشت به سرچشمه: رابطه با محرکهای آغازین
موزیکالیته در عمیقترین لایههای خود، بازگشت به سرچشمههای انگیختگی صداست: جایی که صدا هنوز سازمان نیافته، اما حامل انرژی و تجربهی زیسته است. این بازگشت، نوعی شنیدن دوباره است؛ نه فقط شنیدن آنچه اجرا میشود، بلکه شنیدن آنچه هنوز نگفته ماندهاست، اما در انرژی اجرا حضور دارد. در اینجا، سکوت و تنفس، ارتعاش و حرکت، تخیل و ارتباط، بهمثابهی عناصر اولیهی موسیقیپردازی، دوباره فعال میشوند. اجرای موسیقی، به این معنا، بازیافتن نیروییست که اساسا موسیقی را ممکن ساخته است.
۵. متدولوژی پرورش موزیکالیته بدنمند
از موزیکالیته بهمثابه مفهوم تا موزیکالیته بهمثابه تمرین
هر تلاشی برای آموزش موزیکالیته باید با بازتعریف آن بهعنوان شیوهای از آگاهی بدنمند آغاز شود، نه صرفاً دانشی درباره موسیقی. موزیکالیته در این معنا چیزی نیست که به موسیقی «اعمال» شود، بلکه پیششرط زندهبودن موسیقایی است. این کیفیت، پیش از صورتبندی مفهومی عمل میکند: از طریق ریتمی که در بدن حس میشود، زمانی که با تنفس زیسته میشود، طنینهایی که در بافتهای بدن احساس میشوند، گفتگوی صوتی که در تخیل سیر میکند، و انقباض و رها شدگی که در عضلات نمود پیدا میکنند.
موزیکالیته، بهمثابه کیفیتی بنیادین و زنده در اجرای موسیقی، فراتر از مهارتهای تکنیکی و تحلیل ساختاری است. این مفهوم بر پایهی تجربهی زیسته، حضور در زمان حال، و ارتباط عمیق با انرژی موسیقایی بنا شده است. بازتعریف موزیکالیته به عنوان «رابطهای زنده» و «پدیدار زیسته» امکان گشایش راههای نوین در آموزش و اجرای موسیقی را فراهم میآورد.
رویکرد پیشنهادی برای پرورش موزیکالیته، که از تلفیق تجربیات عملی و مبانی نظری در حوزههای موسیقی، تئاتر، فلسفه و بدنمندی حاصل شده است، زمینهای موثر برای آموزش عمیقتر و جامعتر فراهم میکند. این نگاه ضمن تأکید بر حضور حسی و بدنی مبتنی بر شهود موسیقایی، امکان تحقق اجرای موسیقی را بهعنوان فرآیندی قدرتمند و جاری در بستر زمان و فضا فراهم میآورد.
چشماندازهای پژوهشی آینده میتواند شامل مطالعهی تجربی اثرات این رویکرد بر کیفیت اجراهای حرفهای، تحلیلهای روانشناختی و نوروساینتیفیک مرتبط با تجربهی موزیکالیته، و توسعهی ابزارهای آموزشی دیجیتال مبتنی بر این رویکرد باشد. همچنین، ارتباط این متد با رویکردهای معاصر در آموزش موسیقی و تئاتر، و بررسی امکان کاربرد آن در گونههای مختلف هنری، زمینههای تحقیقاتی ارزشمندی را فراهم میآورد.
در نهایت، دورههای آموزشی و پژوهشی مبتنی بر این متد میتوانند به توسعهی درک عمیقتر و انسانیتر از موسیقی و اجرای آن، و ارتقای کیفیت هنری و بیانی نوازندگان و خوانندگان حرفهای کمک کنند.